صحبت اول

سلام. دوست داشتم تو مطلب اول وبلاگم از دلایل نوشتنم بنویسم. من سالها قبل در بلاگفا وبلاگ مهجوری داشتم و در دوره دبیرستان و دانشگاه برای دل خودم می‌نوشتم و به اصطلاح اهل بخیه اون موقع «به کلبه درویشی» بقیه هم سر می‌زدم. سالها گذشت و از اواخر دهه‌ی هشتاد ظهور شبکه‌های اجتماعی مثل کلوب، فیسبوک، گوگل‌پلاس، اینستاگرام و توییتر باعث شد وبلاگ کم‌رنگ‌تر بشه. این شبکه‌های اجتماعی خوش رنگ‌ولعاب بودند، امکانات بیشتری می‌دادند و خیلی «در لحظه» می‌تونستی حس فضولی و کنجکاویت رو با سر زدن بهشون ارضا کنی. من تقریبا در همه‌ی این شبکه‌‌ها از صفر فعالیتم رو شروع کردم و هی می‌نوشتم تا کم‌کم به دلایلی مخاطبان بیشتری پیدا می‌کردم. تو کلوب خیلی طفل بودم و از دانشگاه می‌نوشتم، داخل گوگل‌پلاس از زندگی در مهاجرت و ایتالیا و تنهایی می‌نوشتم(چه مرگ غم‌انگیزی هم داشت پلاس)، در توییتر با داستان پلاسکو شناخته شدم و در اینستاگرام همیشه عکس‌هام رو منتشر می‌کردم. خب این قضیه اولش خیلی هیجان داشت و کلی دوست پیدا کردم و امکان‌های بیشماری رو شناختم. یادم نمیره روزی که همین‌جوری رفته بودم فرودگاه مهر‌اباد در زمان ورود آقای روحانی و خیلی اتفاقی‌تر اون صحنه پرتاب کفش به سمتش رو گرفتم و گذاشتم توییتر. اون روز بود که فهمیدم قدرت توییتر چیه و چطور یه عکس میتونه در چند دقیقه به تمام رسانه‌های دنیا برسه. دهه‌ی نود با این شبکه‌های اجتماعی گذشت و من کم‌کم فهمیدم بهشون اعتیاد دارم. بدی ماجرا این بود که محل درآمدم هم با حضور در شبکه‌های اجتماعی گره خورده بود و این قضیه باعث شده بود خیلی نتونم مثل دوران قدیم در آرامش کتاب بخونم و یا با تمرکز مساله‌ای رو جلو ببرم. از شروع دهه‌ی جدید این قضیه‌ خیلی جدی‌تر شد. شبکه‌های اجتماعی مهمانان ناخوانده‌ی زیادی پیدا کرد، خودسانسوری بیشتر من رو فرا گرفت، خیلی جاها یاد گرفتم باید سکوت کنم تا ضربه نخورم (قطعا اشتباهاتی هم در واکنش‌هام داشتم) و خلاصه با گذر عمر و ورود به دهه‌ی چهارم زندگی احساس کردم دیگه مثل قدیم از این فضای سرعتی و گذرا لذت نمی‌برم. چون واقعا سخت بود با ۴۰ هزار دنبال‌کننده یه مطلبی که تو ذهنته رو در دو سه خط بنویسی و واکنش‌های عجیب و ترسناکی رو تجربه نکنی. این جوری شد که سعی کردم ننویسم و نگم و بیشتر سکوت کنم و در خودم فرو برم. ولی همزمان اون کرم نوشتن و مطرح کردن دغدغه‌ها و فکرهام باهام بود. خلاصه همه‌ی این حرف‌ها رو زدم که بگم قراره اینجا و در ویلاگ وبسایتم هر از چند گاهی بنویسم. چند تا شرط هم برای خودم گذاشتم. در حد امکان در مورد مطالب روز و واکنشی ننویسم ( در حد امکان). طوری ننویسم که داخل گونی چشمهام رو باز کنم. سعی کنم با سانسور کمتری و برای خودم بنویسم و نسبت به شبکه‌های اجتماعی کمتر ذهنیت مخاطب جلوی چشمم باشه. یه جورایی انگار اینجا دفتر مشق نوشتن برامه. کاری که در دوره‌ی کانون و نوجوانی زیاد انجامش می‌دادم و حالا احساس می‌کنم بیشتر ندای درونیم صداش می‌کنه. خلاصه خوشحالم اینجایید و می‌خونید. امیدوارم تنبلی رو بذارم کنار و مداوم بنویسم. بوس

مطلب اول وبلاگ رو هم تقدیم می‌کنم به دوست عزیز نادیده ستار که اهل نوشتن بود.

من با لباس فرم عجیب مدرسه تیزهوشان نشسته بر موتور براوو در پارک نادر بجنورد ، سال ۸۰

نظری دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.